يادم مي آد سال دوم دبيرستان كه بودم داستان كباب غاز جمالزاده گل سر سبد داستان هاي كتاب فارسي ام بود . توصيفات ظريف و طنز انتقادي و شيوه نگارش و... كه در نوشتار جمالزاده به چشم مي خورد كباب غاز رو اينطور برام شيرين مي كرد .

به سراغ آثار جمالزاده كه بريم مي بينيم اخيرا تعدادي از اونها چاپ مجدد شدند و تعدادي هم در صدد كسب اجازه انتشار هستند كه حتي اگر با تصرف چاپ بشوند باز هم غنيمته. يكي از آثار مرحوم جمالزاده مجموعه داستانها به نام آسمان و ريسمان هست . مختصري از اولين داستان كتاب به نام مركب محو به قرار زير است شايد شما هم به خواندن آثار مرحوم جمالزاده راغب بشيد و از خوندنش لذت ببريد :
دبير آفاق، نويسنده به اصطلاح بزرگي ، مي ميرد .براي او مراسم تدفين باشكوهي مي گيرند . حدود دو سوم مردم شهر در اين مراسم شركت مي كنند . داستان از زبان دو ملك ثواب و عقاب نويسنده بيان مي شود كه وقايع پس از مرگ نويسنده را بيان مي كنند قسمت هايي از داستان به شرح زير است :
" اول وزير فرهنگ نطق كرد. معلوم بود برايش حاضر كرده اند . درست نتوانسته بود از حفظ نمايد و چندين بار دچار اشتباهات لپي خنده داري گرديد ولي ابدا به روي بزرگواري خود نياورد و خضار هم به احترام موقع زير سبيل در كردند و چنان وانمود كرده اند كه نشنيده اند و ملتفت نشده اند .گفت كه آثار دبير آفاق براي او حكم نماز را پيدا كرده است و اگر در شبانه روز دو ساعتي به مطالعه آن نپردازد شب خوابش نمي برد و...
...
ما ملائكه كه باطن آدميان را نيز مانند ظاهرشان علانيه و آشكار مي بينيم در آن موقع زبان باطني جناب وزير را به خوبي مي شنيديم كه مي گفت : (( اين مردك هم كار نداشت كه بايد در اين گرماي جهنمي كه خر تب مي كند بميرد و مردم را از كار و كاسبي باز دارد ! هزار كار فوري دارم و بايد بيايم اينجا عرق بريزم و شر و ور ببافم .من هرگز يك سطر از مزخرفات او را نخوانده ام كه بدانم چند مرده حلاج است ولي در طي يك عمر كه با اين قبيل اشخاص سر و كار داشته ام برمن مسلم گرديده است كه اين محيط جز آدم ليچارباف و وراج بار نمي آورد....))
...
در آن حيص و بيص صحبت گفت و شنود مردم هم در قبرستان شنيدني بود . .. اولي پرسيد :اين آدمي كه مرده مگر كي بوده كه اين همه طول و تفصيلش ميدهند. دومي جواب داد: مي گويند نويسنده بوده . خيلي نقل داشته ...
_ اين همه نويسنده هست.
_اين از آنهاش نبوده.
_اصلا درست نمي دانم نويسنده يعني چه.
_يعني چيز مي نويسد.
_خيلي از مردم چيز مي نويسند.اينكه ديگر اينهمه تشريفات نداردكه دكان و بازار ببندند : من خودم خاله پيري دارم كه سواد و دست قلم دارد و زادالمعاد مي خواند و كاغذ و حساب مي نويسد.
_ بي معرفت ... اين اسمش دبير آفاق بوده و كتاب مي نوشته .
_خيلي ها كتاب نوشته اند .دكان هاي كتاب فروشي پر است از كتاب بلكه خطش خيلي خوب بوده .
_ نه جانم . كتابهايش با كتاب هاي ديگران مي گويند خيلي فرق داشته .
_ مثلا چه فرقي داشته .
_ولله من كه اهل اين صحبت ها نيستم ولي مي گويند فرق داشته .
_ مگر خودت نخوانده اي .
_ نه جانم ، من كوره سوادي دارم اما به اين چيزها قد نمي دهد .
_من كه چيزي دستگيرم نمي شود .
_ غصه نخور من هم همينطور.
_پس چرا كار و زندگيت را ول كرده اي و آمده اي اينجا.
_ همه آمده اند ، چرا نيايم.چه چيز من از ديگران كمتر است.بي تفريح هم نيست...."